تبليغاتX
خاطرات یه پسر

این هفته تا اینجاش خیلی مزخرف بوده.

شنبه از صبح آقا جون رفته بود دکتر به خاطر پا دردش ولی تا عصر هر چی با عزیز زنگ زدیم بیمارستانه ور نمی داشت تا این که یه شماره ی جدید تر از ۱۱۸ گرفتم و معلوم شد بخش اورژانس بستری شده ولی چون عزیز هر چی گفته موبایلتو ببر و نبرده نذاشتن اطلاع بده. کسی خونه نبود به خاطر همین فوری منو عزیز با ماشین رفتیم بیمارستان. اون وقت شب بعد از کلی دوندگی و پرس و جو بالاخره گذاشتن یه نفر بره بالا و معلوم شد باید امشب بستری بشه... اون موقع خیلی ناراحت و داغون بودم که یه همچین اتفاقی افتاده و باید پدربزرگم بستری بشه، اون وضع اورژانسشم که دیدنی و افتضاح بود، فقط با دیدن این عنتراشون آدم یه کم روحیه می گرفت. هنوز یه بار هم نرفتم ملاقاتش چون واقعاً نتونستم ولی باید تقریباً تا ۱۰ روز دیگه به خاطر اون لخته ی خون بستری باشه!

از جمعه تا امروز حال منم به صورت وحشتناکی داره بدتر میشه و دارم از پا در میام، امروز هر کی منو می دید خیلی تابلو بود که سرما خوردم مخصوصاً از رنگ مماغ که شده رنگه آلبالو، به قول آقای مردانی بوی الرحمن میدی!

اگر تا حد مرگ جلو نرم داروی سرما خوردگی من هیچ وقت تغییر نمیکنه و خودم می تونم از داروخانه بخرم به خاطر همین دیشب ساعت ۱۲ رفتم سره خیابون دارو بخرم. وقتی رفتم صندوق خیلی حالم بد بود و گیچ میزدم که یه دفعه صندوق داره گفت چطوری آقایx؟ سرمو که بالا آوردم دیدم اِ این که ایرج فخر آور خودمونه وایساده اینجا. گفت هر شب اینجاس و جفتمون خیلی خوشحال شدیم همدیگه رو بعد از این همه وقت دیدیم چون ما تقریباً از ابتدایی تا... فکر کنم دبیرستان با هم بودیم. البته یه کم که فکر کردم یادم اومد که چند سال پیش هم بهم گفته بود داروخانه کار میکنه ولی اصلاً یادم نبود و تا به حال ندیده بودمش. میگم چه دوره زمونه ای شده ایرج فخرآور خودمون دو، سه سالی هست که صندوق داره داروخانه شده اونم شیفته شب!!! شاید مجبوره!؟ البته گفت درسشم میخونه. امیدوارم موفق باشه.

منه بی وفا این همه وقت با امین صحبت نکرده بودم بنا به دلایلی که به قول خودشم تکراری شده ولی ازش شنیدم از چند روز پیش میره توی یه خوار و بار فروشی 5 روز در هفته رو کار میکنه و یه پول نا چیز میگیره!!! اینم از برکات دانشگاه آزاد. نمیدونم، یا داریم بزرگ میشیم که همه ی اطرافیا دارن میزن سره کار یا اوضاع مادی خیلی خراب شده....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتی مهران؟ من سره اینم خیلی ناراحتم و اعصابم خورده چون یکی دو هفته پیش با مِسج داشتیم حرف می زدیم گفت سکته کرده! البته به خاطر بعضی از مشکلا اصلاً بعید نیست ولی من هنوزم باورم نمیشه و واقعاً این موضوع برای من خیلی وحشتناکه و دور از انتظاره که یه همچین حرفی رو می شنوم، گاو خان تلفن زدنم که بلد نیست! همون شب بهش زنگ زدم بپرسم چی میگه که احتمالاً چون دیر وقت بود ور نداشت! فرداشم با محمد رفتیم دمه خونشون نبودن، بهش میگم کدوم گوری هستی میگه همش باید بیام دکتر!!! از اون موقع تا حالا من هر شب مسیرمه از جلوی خونشون رد میشم ولی به جز دو شب اصلاً خونشون نبودن و منم متأسفانه اصلاً حالی ازش نپرسیدم و بی وفا تر از همیشه

محمد هم دیشب زنگ زد خداحافظی کنه چون سربازی افتاده کرمان و تا 3 ماه دیگه نی!

خوش به حال همه! چون هر کی رو میبینم میگه از سربازی معافم و فقط سه ماه آموزشی میرن، بعد خلاص! فکر کنم توی دوستام فقط منم که کامل میرم سربازی. از یه نظر هم خدا رو شکر که من جاییم ایراد نداره که بخوام معاف بشم.

باز دوباره تقریباً 4/2 برابر پول قبلی رو ضرر دادم و خیلی به هم ریختم چون اوضاع مادی منم بد جور داره قاراش میش میشه!

فردا هم مونسان بهم گفت جلسه داریم حتماً 7:30 بیا، حتماً جلسه داریم چون هفته ی دیگه میان ترماس و باید هماهنگ بشیم ولی آخه 7:30 تازه زنگ میخوره و این کرم داره منو مخصوصاً زود بکشونه اونجا که دوباره با تأخیر نیام. به قول وکیلیان: رئیسه دیگه، چی کارش میشه کرد

نمی دونم؟ واقعاً نمی دونم چرا اقدر اوضاع داره بد پیش میره و همه چیز خیلی ناراحت کننده داره ادامه پیدا میکنه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:42  توسط فرزاد  | 

اینم از دایی ابراهیم من که رفت...

۱۴/۸/۸۸ از این به بعد میشه جزو به یاد موندنی ترین تاریخ ها ی این وبلاگ.

تا قبل از این فکر می کردم میشه چقدر خاطره از این روز نوشت ولی الان که دارم می نویسم می بینم که چیزه خاصی ندارم!

توی این جور مراسما که ما فامیل خیلی نزدیک هستیم آدم هیچی از مراسم نمی فهمه!!! خودم دیروز یه ربع به ۹ تا از خواب بیدار شدم دایی کارم داشت رفتم پیشش تا ساعت ۲ شب به جز حدود یک ساعت که شاید نشسته باشم یکسره کار داشتم و وایساده بودم...

آهنگ و این جور چیزا هم با هزار جور مصیبت و... جور شد که داستانش درازه ولی اصلش به خاطر من و دایی وسطی شد.

به خاطر این عروسی یه سری محدودیت هم بود چون از وز-ارت خونه اومده بودن...

انقدر هم بوس بوس کردن و دست دادم که همون موقع گفتم آنفولانزا رو گرفتم امروزم از صبح تا حالا حالم داره یواش یواش بد میشه و دارم سرما می خورم

ماشین دایی هم سانتافه مشکی یه راننده براش گرفته بود که داشت برام تعریف می کرد راننده ی فلانی هست و از فلان فرودگاه دوستانه اومده اینجا بعد بهم گفت برم سراغش بپرسم غذا خورده یا نه؟ وقتی دیدمش خیلی آدم محترم و با شخصیتی بود، بنده خدا آماده باش وایساده بود کنار ماشین و حتی غذا هم نخورده بود، هر چی هم بهش اصرار کردم بیاد بالا نیومد و آخر سر من عجله ای براش یه چیزی آوردم بخوره...

این آقای خاکساری که قبلاً در موردش حرف زده بودم بنده خدا دیشب تازه ساعت۹ به بعد رسید. یه لحظه از توی سالن رفتم دمه در که یه هو دیدمش و سلاملکو... بعد دیدم داداش عروس بی خجالت، داره بهش میگه لوستر آشپزخونه نصب نشده و یه هو خاکساری بهم گفت بریم خونشون لوستر رو بزنیم گفتم خاکساری جون ول کن امشب عروسیه ولی نمی دونم داداشه چطوری به این گفته بود که این می خواست حتی عروسی رو ول کنه و بره، رفتم به دایی گفتم و اون که حرف اولو آخرو میزنه گفت نه بنده خدا اون موقعی که این اومده بود همه ی وسایل پذیرایی رو برای شام جمع کرده بودن ولی رفتم براش دوباره همه چیزو آوردم و بازم با هزار جور تشکر گفتم امشب رو شاد باش و بی خیال همه چیز... . در مورد این مرد من فقط می تونم بگم یکی از زحمت کش ترین و صادق ترین مردهایی هست که تا به امروز توی زندگیم دیدم، اگر ایشون نبود ۸۰ درصد تمام کارهایی که میدونم توی این یکی دو ماه انجام شد تموم نمی شد و خیلی دردسرا داشتیم. یه مرد همه فن حریف و وظیفه شناس که وظیفه ی انجام هیچ کاری رو نداشت ولی انجام داد، حتی دو شب آخر تا ساعت ۱۲ خونه دایی داشت کار می کرد. از این جور آدما کم پیدا میشه! باز دوباره فردا قراره بهم زنگ بزنه بریم خونه ی دایی تا یه مقدار از خورده کاری های باقیمونده رو انجام بدیم.

خلاصه از خوشی ها کمتر دیدم و نوشتم و بیشتر توی کارای اجرایی گذشت تا حدی که اصلاً نفهمیدیم عروس و دوماد کی با ماشین رفتن!!!!!!!! کلید خونه ی دایی هم دسته من بود و سریع رفتم اون طرف کارا رو انجام بدم تا شب شد و جدی جدی دایی رفت خونه ی خودش و همه چیز تموم شد.

چند تا مطلب جالب این عروسی اینه که این سالن درست همون سالنی هست که بابا و مامان من توش عروسی کردن. با این تفاوت که بعد از عروسیشون چندین سال تعطیل شده و خرابش کردن از نو ساختن ولی اسم و ... همش همونه. داداش عروس داشت برام در مورده این سالنه حرف می زد می گفت یکی از تاپ ترین سالنای اون زمانا بوده و همش مثال می زد میگفت مثلاً زمان بابا و مامان خودت این بهترین سالن بوده و میومدن اینجا که منم گفتم اتفاقاً اونا هم اینجا بودن.

دومیش اینه که خونه ی دایی با عزیز یعنی مادرش کمتر از ۲۰ قدم فاصله داره

سومیش که برام جالبه اینه که دایی خودش با دستای خودش زباله هاشونو شبا میخواد بذاره توی سطلای شهرداری

چهارمیش مثلاْ بعضی مردا خسته بودن . حال نداشتن... بعد با دخترا و زن ها که حرف میزدن مثلاْ از خستگیشون برات تعریف می کردن که، پارچه خریدن و لباس خریدن برای امشبشون جزو سخت ترین کارهای زندگیشون بوده که خیلی ازش گله می کردن... حقم دارن بنده خداها

- همه ی کارای این چند وقته فقط به خاطر این بود که این چند ساعت به خوبی و خوشی تموم بشه و اون شب عشق حال دنیا رو با هم بکنن.

رمقی برای نوشتن این آپ نداشتم چون از صبح تا حالا حال خوشی ندارم و حوصله ندارم، مخوصاً الان که متوجه شدم توی کاری بیشتر از ۵۰ هزار تومن خسارت خوردم و فردا باید ضررش رو بدم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:10  توسط فرزاد  | 

شنبه پایه اول آزمون تستی پیشرفت تحصیلی داشت، ساعت ۸ تا از راه رسیدم طالبی گفت بیا مراقب بچه ها باش امتحان دارن... خلاصه که برای اولین بار توی عمرم وایسادم مراقبشون باشم تقلب نکنن. اولش بعضیا حرف میزدن میخواستم ساکتشون کنمگفتم ساکت باش بنویس! یکیشون تیکه انداخت گفت این که نوشتنی نیست تستیه، با خودم گفتم نیگا کنا! ما خودمون یه عمری تیکه مینداختیم مسخره بازی در میاوردیم حالا...!

اونا که خبر نداشتن در مقابل یکی از بزرگان تقلب مدرسه هستن به خاطر همین همه ی راه تقلبا رو می دونستم و تا جای ممکن مراقبشون بودم، بعضیاشون خیلی با حال تقلب می کردن، مثلاً کج می شست زیر چشمی نیگا می کرد فکر می کرد من نمی بینم یا صداشون میومد...، بعدشم گفتم نیازی به تقلب نیست و هر چی بلدید تست بزنید چون یکی ۲۰ تا میزنه همش درست در میاد و میشه نفر اول، یکی هم همشو تست میزنه ولی همش غلط از آب در میاد میشه نفر آخر و بعدش دیگه کمتر تقلب کردن یکی از جلب ترین مدلای تقلبشون این بود که من یه مین رفتم برای خودم صندلی بیارم بشینم، تا رفتم و برگشتم، عینه حموم زنونه همه داشتن حرف میزدن.

یه چیزی که از این امتحان فهمیدم این بود که همه ی تقلبایی که ما قبلاً می کردیم همش خیلی تابلو و ضایع بوده و متوجهش بودن(شایدم ما خیلی حرفه ای بودیم و نمی فهمیدن)! یکی هم این که بچه تنبلا و اینا که شَر هستن خیلی بیشتر سوال می پرسن! در کل اصلاً بهشون سخت نگرفتم چون یه روزی خودمم اینجا بودم... ولی نذاشتم پر رو بشن، بچه های باحالی بودن چون هر چی جلوی خودمو گرفتم بهشون نخندم آخر سرم خندم گرفت و اونا هم مردن از خنده. اذیت کردنا،تقلب کردن، تیکه انداختناشون و... رو که از اول تا آخر میدیدم انگار همین دیروزه خوده من و دوستام بود!

یه چند روزی بود میرفتم خونه ی دایی کمکش می کردم کاراش زودتر تموم بشه و شب که میومدم خونه عینه جنازه خوابم میبرد تا صبح چون پنجشنبه عروسیشه و نمی شد تنهاش گذاشت، بنده خدا انقدر این چند ماهه کار واسه خونش و... کرد که دیگه فکر کنم تا عمر داره هوس زن گرفتن نکنه. یکی از کارمندای ادارشون که مسئول فنی اونجا هست رو آورده بود به تمامه کارای خونش رسیدگی می کرد و در کل مدیریت می کرد، فامیلیشم خاکساری بود. واقعاً یه آدم فوق العاده ای بود نگفتنی! فقط بگم از حد یه برادر بیشتر برای دایی کار کرد که اصلاً وظیفش نبود. شمارشم به من داد ولی سیم کارتمو در آوردم پاک شد اون دوست جون جونیش هم یه بار یه سر اومده بود من کف کرده بودم که اینا چقدر از دایی حساب میبرن!!!!!!!!!!!! البته می دونستم به خاطر شغلش هست! من یه شغل دیگش هم کشف کردم که تا به حال نگفته بود و فقط می تونم بگم فوق العاده و باور نکردنیه، تازه فهمیدم که همینه دایی همیشه بهم میگه بشین درستو بخون تا یه موقعیت شغلی خوب داشته باشی.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط فرزاد  | 

امروز ۸/۸/۸۸ بود و تقریباْ تا کمتر از یه ساعت دیگه تموم میشه.

یکی از جالب ترین و تاریخی ترین روزهایی هست که می تونه توی عمر هر آدمی وجود داشته باشه.

یکی از موضوعاتی که امروز رو جالب تر کرده بود این بود که تولد امام رضا یعنی هشتمین امام، درست توی هشتمین روز از هشتمین ماهه سال هشتاد و هشت بود.

دیروز توی مدرسه داشتم با یکی از معلما به نام "کوه کشت" حرف می زدم می گفتم فردا چه روزیه ها! اونم گفت آره، من تاریخ ۷/۷/۷۷ یادمه اومدم شدم معلم این مدرسه و به یکی از معلما گفتم ببینیم توی تاریخ ۸/۸/۸۸ اینجا می مونیم یا نه و هنوزم هستم... .

امروز همین حرفم رو به دایی زدم. گفت اتفاقاً منم ۷/۷/۷۷ رو یادمه دانشجو بودم ولی مناسبت خاصی نبود و فقط به دوستم اینو گفتم!

- از امروز تا تاریخ ۹/۹/۹۹، یازده سال و یک ماه و یک روز دیگه مونده. داشتم فکر می کردم که از الان تا اون تاریخ به خاطر بسپرم که کی و چی می شم؟ یعنی اون موقع به هر چی خواستم رسیدم؟ خوشبخت و سلامت هستم یا...؟ نمیشه یک ثانیه هم اون روز رو تصور کرد، بگذریم...

- من اون موقع تقریباً ۳۰ سالم شده.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:33  توسط فرزاد  | 

اههههههههههههههههههههههههههههه حیف از این همه وقت که من خرج کردم اومدم شونصد خط نوشتم، حتی به مرز ثبت شدن هم نزدیک شد ولی لِنگ من خورد به دکمه ی پاور پشته کیس و زرتی کامپیوتر خاموش شد حالا پیدا کنید پایِ من کجا بوده که این اتفاق افتاده...

برای این که بیدارم کنن و بریم خونه الان من باید خواب باشم یا خواب زده، ولی چون عمه جان برای احوال پرسی یه چَک خوابوند به صورتم کاملاً بیدارم، بی خود نی به این موجود میگن عمه!!! اما بی خی فعلاً بهش گفتم یکی طلبت و خدمتشو به زودی میرسم (یه بار حسش نبود کتکش بزنما)

تا قبل از این دو سه روزه به شدت مشغول بودم تا اونجایی که واقعاً نمی فهمیدم چطور روز رو به شب می رسوندم! ولی بعد از تموم شدن این روزا وقتم آزاد شده و حسابی خوش اخلاق و شاد شدم(البته اگی چشم نزنم فردا بیچاره بشم!) به جز بقیه کارا توی مدرسه هم خیلی کار داشتم و تازه دیروز تمومه کارام تموم شد و امروز بی کار بودم! امروز واقعاً فوق العاده حال داد! چون تازه وقت کردم با همکارا یه خورده عینه آدم حرف بزنیم و غیبت کنیم و بخندیم... .واقعاً امروز اساسی حال داد و لذت بردم... البته اینم بگم همه ی این خوشحالیا در نبود دو نفر میسر میشه!

- امشب تا رسیدیم خونه باز این تلفن لامصب شروع به زنگ زدن کرد! گفتم باز دوباره این کیه این موقع شب! واسه همین خودم گوشی رو ور داشتم همچین با عصبانیت گفتم الو که دیگه زنه ***   بیچاره یه هو چقدر ترسید! چقدر ازم معذرت خواهی کرد و... خودم این وره خط خندم گرفته بود با این چه جوری حرف زدم که داره انقدر با وحشت و معذرت خواهی صحبت میکنه

بقیشو دیگه بگذریم چون کلاً آپ رو عوض کردم و حس و حاله هیچی نی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:21  توسط فرزاد  | 

فعلاً چیزه دیگه ای به جز خاطرات مدرسه ارزش نوشته شدنو نداره.

این روزا حسابی حال میده چون هر روز توی مدرسه جلسه هست! حالش به خاطر اینه که مونسان بهم گفت عکس هایی که از فعالیت های مدرسه گرفته شده رو ور دار ازش اسلاید درست کن برای اولیای بچه ها توی ویدیو پروژکتو پخش کنیم کلاس بذاریم. منم که دیگه خودم با کلاس! از همه مهمتر  عاشقه کلاس گذاشتنم هستم نشستم یه اسلاید خوشگل و شیک درست کردم. کامپیوترمم بردم پایین به ویدیو پروژکتور وصلش کردم، حالا فقط کارم این شده که صبح میام مدرسه، صبحونه رو می خورم، بعد میرم کامپیوتر رو برای ساعت ۹:۳۰ که جلسس روشن و آماده می کنم، یه آهنگه بی کلامم میزنم تنگش ملت صفا کنن، بعد که مونسان میاد حرف بزنه همه میرن سره کاره خودشون ولی چون من کامپیوتر ندارم تا ساعت ۱۱ که جلسه تموم میشه بیکارم و میرم با همکارهای گرام حرف میزنم و.... امروزم زیادی بیکار بودم رفتم دفتر معلما و درو بستم نشستم سریال پوآرو رو از شبکه یک دیدم، دیگه انقدر میخش شده بودم که معلما همه اومدن توی دفتر ولی من از جام تکون نخوردم و نشسته بودم عینه بچه ها تی وی نیگا می کردم که یه هو فیوز پرید و برقا رفت (ولی تی وی نیگا کردن تویه ساعتی که هیچ وقت خونه نیستی هم حاله خودشو داره ها...). یه کاره مهمه دیگه هم دارم که میرم پایین کامپیوترو خاموش می کنم و ویدیو پروژکتور و... رو جمع می کنم تا فردا. بعدشم که کامپیوتر پایین تویه سالن میمونه، به خاطر همین یه سری کاره جزئی انجام میدم تا ساعت بشه ۱۲:۴۰.

 فعلاً تمومه کارایی که من باید انجام بدم رو یا بهم نمیگن یا میدن به فامیل دوره مونسان (چتریه گلابی) البته چتری بچه بدی نیست انقدر غیبتشو میکنما، به هر حال... .

امااااااا اولو آخرش باید پی سی رو بیارم توی اتاقم چون بهم گفت باید توی وقت اضافه هایی که دارم عکس تمام دانش آموزا رو باز دوباره عینه پارسال اسکن کنم.

- امسال با مخ زنی های انجام شده مونسان قبول کرد جلد تقویم اجرایی رو رنگی طراحی کنم و بزنم. چاپ شد تموم شد رفت. البته قصدم تعریف کردن نیست ولی انقدر قشنگ شد که همه خوششون اومد و ازش استقبال شدیدی کردن. خدایی هم خیلی تمیز و شیک در اومد. انقدر که خودم بعضی وقتا دستم میگیرم نیگاش می کنم که اینو کی درست کرده! جلبیش اینه که به نظرم پشته جلد از روش قشنگ تر شده. چند تا مشکل هم داره ولی چون خودم درستش کردم و روی تصویر زوم کردم می فهمم و هر کسی متوجهش نمیشه، یکی از تابلو تریناش اینه که عکسه یه فردی رو که پشت زمینش کرم رنگ بود رو ور داشتم کمی تغییر دادم و برای جلد زمینَش رو آبی کردم؛ ولی ایشون عینکی بوده و من یادم رفته یه گوشه از عینکش رو که کرم رنگ باقی مونده آبی کنم و حسابی اون وسط تابلو شده و بهش گریه میکنه.

کی بشه لااقل تویه کارای کامپیوتریم یه طراح ماهر از آب در بیام یا حسابی توی کامپیوتر ماهر بشم...

- مونسان نباشه هم واسه خودش آرامشی در پی داره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:51  توسط فرزاد  | 

خیلی جالبه که بهترین دوستای آدم بی خاصیت ترین ها هستن! ولی آدمایی که اصلاْ نمیشناسیشون و درست نمی دونی کی هستن باهات حرف میزنن و شادت می کنن و عشقه دنیا رو با هم می کنین!

حداقل در مورده الانه من که اینه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:47  توسط فرزاد  | 

دیگه اگی خدا بخواد من دارم کور میشم و از دست میرم. همین روزاس که همه از شر من و اخلاقم خلاص میشن میره.

چند روزیه که درد و سوزش چشمم خیلی باعث اذیتم شده و نمی تونم کارامو بکنم.

این چند روزه مثلاً هوایه خودمو دارم گفتم یه کاری کنم چشمم بهتر بشه. نه با کامپیوتر کار کردم نه موبایل نه تی وی نیگا کردم نه می شد کتاب یا روزنامه خوند. فقط همینجوری عینه...ها نشسته بودم خودمو نیگا می کردم یا... که باعث شده کمی چشمم بهتر بشه. واقعاً من تازه الان فهمیدم چشم چقدر نقطه ی حساسیه که اگی دچار مشکلی بشه زندگیت رو فلج میکنه.

فعلاً یه توفیق اجباری و مرخصی شده که من دیگه نمی تونم از پی سی، موبایل، کتاب، روزنامه و از این قبیل استفاده کنم، الانم قاچاقی اومدم.

فعلاً ۹۹ درصد کسی خبر نداره و امیدوارم زود تر چشمم خوب بشه. حتی یک ثانیه هم فکرشو نمی کنم پام به چشم پزشکی باز بشه.

راستی این Ice age3 رو نبینید. به نام فنقل بچه، به کام خودم خریدم دیدم. مزخرف تر از این نمیشد دید، حیف اون همه فروشی که توی آمریکا کرد.! فقط دو تا شخصیت باحال توش هست که یکیش جدیده و تیکه کلامه جالبی داره یکیشونم همون سنجابس که که این دفعه زن پیدا میکنه و کماکان دنباله فندقشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:54  توسط فرزاد  | 

(هر کی خودش موفقیت خودش رو رقم میزنه)

مثلاً از زیر کار در میره بعد پیش خودش فکر میکنه میگه آره خیلی زرنگم!

بچه های مدرسه بعضیاشون آمادن کلاس رو بپیچونن و ازشون بیگاری کشیده بشه، همیشه همینه که فکر میکنن خیلی زرنگن از درس فرار کردن!

همه ی اینا زرنگ! ولی زرنگیشون تا کی ادامه داره؟ همیشه میتونن بپیچونن؟ این پولی که حقوق میگیرن درسته؟ به نظرم اول و آخرش این آدما یا با پارتی بازی می تونن جلو برن یا بالاخره یه روزی همه ی این بساطا جمع میشه و حسابی از طرف مقابلشون عقب میفتن و در واقعیت پیشرفتی برای این آدما در کار نیست.

شاید به خاطر این باشه که هدفی ندارن. یا این که کشور ما جهان سومیه.

شاید اینو که من نوشتم خیلیا با خودشون بگن که این پسره چقدر فلانه و... ولی همین حرفاس که باعث شده وضع ما اینجوری بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:50  توسط فرزاد  | 

عشق خارج! بد جور تو فکر خارج از ایران و مهاجرتم.

اطرافیانم رو توی دنیای غیر مجازی و مجازی که نیگا می کنم: آقای دلشادی از وقتی که سوم دبیرستان بودم تا حالا دنبال مهاجرت به کاناداس و با اومدنه مدیکال و این جور چیزاش داره زندگیش رو میفروشه که اوایل سال ۸۹ برن کانادا. پسره فرشاد موسوی که توی مدرسه ی خودمونه و به گفته ی خودش یه سال از من بزرگتره و نامزد هم داره توی ترکیه خونه دارن و یه سره پاش اون وره آبه، اگرم این پنجشنبه تعطیل بشه میخواد بره دوبی/ منم میخوام چند تا مدل لپ تاپ بهش بدم برام قیمت کنه چون میگن اونجا چه نو چه دست دوم قیمتش خیلی پایینه. محمد دیوونه که به جز این چند وقته اگی یه روز با هم حرف نمیزدیم روزمون شب نمی شد چند وقت پیش رفته بود آنکارا... . نوید که نصفه خونوادشون اون وره آبن (کشورشو یادم نی) خودشم سربازی بره ممکنه رفتنی بشه. این پسره که چند وقت پیش اومده بود مدرسه ریز نمرات سال ۷۸ رو میخواست که ببینه باید چی کار کنه دیپلم بگیره؟ اینم تقریباً ۱۰ سال انگلیس بوده گفتم اونجا چطوره گفت مثه همینجاس. فکر کنم متولده سال ۵۹ بود خیلی هم قیافش بچه میزد، اصلاً انگار هر کی میره خارج دیر تر بزرگ میشه (بنا به دلایلی که سکرته). دایی که کمتر از یه ماه دیگه عروسیشه میخواست بره کانادا عزیز نذاشت، مالزی رفت آذربایجان شوروی رفت این هفته هم احتمالاً میره باکو و...، دیگه بسه.

راستش من از بس دوست دارم برم خارج از ایران وقتی با یکی که میخواد بره خارج یا از خارج اومده حرف میزنم خیلی با ذوق و اشتیاق حرف میزنم و چشمام برق میزنه... امروزم دلشادی اومده بود توی اتاق داشتم بهش بلاگ ساختن رو یاد می دادم. بعد در مورد مهاجرتش به کانادا یه مقدار حرف زدیم که میخواد بره اونجا چی کار کنه و... که بعداً مجزا توضیحش میدم. میگفت که اونجا نمیشه به هر ایرانی اعتماد کرد و اعتمادشون خیلی کمه مخصوصاً به مجردای ایرانی چون میرن اونجا بی قید و بند میشن. منم مثلاً پدر تجربه داشتم می گفتم که اینجوری و اونجوری... که البته اونم حرف من رو تأیید کرد که انجامش داده. گفتم تجربه ی خیلیا رو دیدم که میرن اون وره آب و از این که ایرانی پیششون نیست احساس دلتنگی می کنن... اونم بهم گفت که من موفقیت توی کارم خیلی برام مهمتره، ولی خب آره اونم هست.

چند تا کشور رو گفت که دوست داشته بهش مهاجرت کنه ولی نرفته: استرالیا که گفت خیلی دوره و اصلاً توی یه قاره ی دیگس و یه مدلیه... و از این جور حرفا. آمریکا جونم که گفت خیلی آزاد و بی قید و بنده. کانادا رو گفت با این که خیلی بزرگتر از ایرانه ولی جمعیتش تقریباً بین ۳۰ تا ۴۰ میلیون نفره و اون استانی که میخواد بره (کبک) به خاطر فرانسه زبان بودنشون خیلی ایرانیا توش کم هستن و خیلی تر و تمیز و قانونیه و این روزا مهاجر زیاد میگیره.

اینم امروز فهمیدم سخت گیری و بی احترامی که موقع رد شدن از گیت ها برای ایرانیا اتفاق میفته برای اوناس که تفریحی میرن نه مهاجرا.

این چند ماهی که از ظهر به بعدش رو اکثراً بیکارم میخوام براش یه برنامه های ویژه ای بچینم که خیلی منو جلو میبره یه خورده هم دنبال یادگیری زبون فرانسوی رفتم الان سه تا کلمش رو یادمه: Bonjour سلام رسمی. Salu سلام عامیانه. Mersi که تلفذش میشه مقسی و معنیشم همه میدونن. البته اینا رو همینجوری الکی یاد گرفتم و خیلی کلمات تابلویی هستن. فرانسوی شنیدم خیلی سخته، واقعاً کلماتشون تلفظهای عجیبی داره و شبیه انگلیسی نیست. احتمالاً این روزا در مورد مهاجرت و زبان بیشتر بنویسم.

دیگه بسه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:6  توسط فرزاد  |